یادی از حمید اشرف، ساواک و شنود و شلاق و شکنجه و تواب.

1رزا: بد جوری ایست کرده و توقفم طولانی شد. رسیدن این کتاب مثل آبی گوارا بر سرم ریخت و از سستی بیرون آمدم.

هم اکنون کودک دارد فحش میدهد که چرا محصولات این مارک را خریده ام! روده ام از گرسنگی بخود پیچیده و به نابودی بسته ی نان در سطل آشغال فکر می کنم. پولها را روی هم می گذاریم برای خرید نان سالم! اعتراضی ندارم و دلم برای مادران سرطانی کودکان سرطانی کرمان خون است…

این نسل کاری نخواهد کرد «کارستان»! مبارزه ی اصلی اش برای زندگی است. مبارزه ای که مجبور خواهد بود بساط سیستم را برچیند. این کوچولوها ما را به درستی محکوم می کنند. زندگی در زباله دانی زمین سهمشان شده.

آنها از گوشت فاسد «مصرف کنندگان» نیز نخواهند خورد! ثروتمندان را نمی خوریم! آنها خود، همدیگر را می جوند.

این نسل فقط درخت می کارد وقتی ما تفنگ می کاشتیم

کتاب را بدلیل سو استفاده ی احتمالی اشخاصی از اسم فرد حقیقی حذف کردم تا تکلیف کتاب معلوم شود. با پوزش!

2

برای رفقایی که وقت دارند کتاب «گفتار در بندگی خود خواسته »

را تصحیح کنند، لطفن روی اینجا کلیک کنند.

رفیقی کتاب «گفتار در بندگی خود خواسته »

را تایپ کرده و برای تصحیح آن به کمک نیاز دارد. نسخه ی کامل کتاب

نسخه ی خلاصه کتاب . در این نسخه بعضی قسمت ها را حذف کرده تا متن بیشتر حول آزادی و بندگی باشد.

 

جنگ و گریز ساواک با چریک «افسانه»‌ای حمید اشرف از نگاهی دیگر

رزا: از نگاه یک ساواکی

پرویز معتمد: وقتی حمید اشرف فرار کرد امیدمان قطع نشد با این که از طریق تلفن رد او کور شده بود اما در جریان دستگیری‌ها سرنخ‌های زیادی به دست آمده بود. دستور آمد پرونده را بدهید به هوشنگ ازغندی.

ما یک کمیته هم در اوین داشتیم که زیر نظر هوشنگ ازغندی بود و جدا از «کمیته مشترک» عمل می‌کرد. هوشنگ ازغندی هیچ‌گاه به کمیته مشترک نیامد. او چند مأمور دیگر که البته همه مأمور ساواک بودند در «اوین» مستقر بودند و بعضی پرونده‌ها به آنها سپرده می‌شد. مثل پرونده بازی‌های آسیایی و …

پرونده تعقیب حمید اشرف را دادند به او . من برای هماهنگی رفتم پیش او. هماهنگی من و هوشنگ ازغندی بود. فرم کار را عوض کردیم. پرونده‌هایی که هوشنگ ازغندی داشت را دنبال کردیم. مرحله خیلی حساس تر شده بود. بیش از یک ماه طول کشید تا خانه‌ی حمید اشرف پیدا شد.

کامنتها ونظرات دیگران اینجا

جنگ و گریز ساواک با چریک «افسانه»ای حمید اشرف از نگاهی دیگر،

گفت‌وگوی ایرج مصداقی با پرویز معتمد مأمور وقت ساواک

ایرج مصداقی: این گفتگو در نوامبر ۲۰۱۳ در پاریس انجام شده است.

 

گفتگوی سعید قائم مقامی با پرویز معتمد ، مقام امنیتی رژیم گذشته ( قسمت 7 )

https://youtu.be/ff_Uto6dPIA

اعترافات پرویز معتمد بطور شفاهی: دقیقه ی 1:01:30

عکس مادر شایگان از چریکهای فدایی

3رزا: او در فایل تصویری بالا (تصویر ساواکی پخش نشده) اعتراف میکند که به دیدار مادر شایگان که در ساواک مشهد دستگیر شده بود رفته است. او در ساعت 1 و دقیقه ی اول کلیپ می گوید که با حسن خطایی و بهمن نادرپور برای دیدن مادر بچه ها «ناصر و ارژنگ شایگان» نام سازمانی «دانه وجوانه» به مشهد رفتیم!

پس پرویز معتمد (ساواکی) از تهران به مشهد رفته یعنی در سال 1352 که بهمن و یا اسفند سال 1352. پس تاریخ همکاری ساواکی مصاحبه شده (پرویز معتمد) با ساواک قبل از سال 1354 است که ادعا می شود. این ساواکی در همین زمان1352 مادر شایگان را باید زیر شکنجه در مشهد دیده باشد. مادر شایگان سه فرزند داشته که دو فرزند کوچکش (ناصر و ارژنگ، 11 و 12 ساله) در خانه ی تیمی حمید اشرف بودند و در طی حمله ی ساواک به این خانه ی تیمی در محله ی تهران نو (اردیبهشت 1355) در تهران کُشته میشوند و یا توسط حمید اشرف و یا چریکهای دیگر در خانه به قتل میرسند (توسط چریکها یا ساواک هنوز معلوم نیست). ابولحسن شایگان (پسر بزرگتر) نیز در زیر شکنجه ساواک درسال 1355 در تیر ماه (یعنی پس از حمله به خانه ی تیمی تهران نو و کُشته شدن برادرانش ناصر و ارژنگ شایگان) همه ی اطلاعاتش را لو داده و با پدر توده ای اش تحت زندان و بند و در اوین و در تهران است. [ابولحسن پسر بزرگتر اما زیر 18 سال بوده (16 ساله و از آزادی یا مرگش خبری در دست نیست)] 

برای خواندن بیشتر روی اینجا کلیک کنیم.

مادر شایگان در همین زمان و دیدار شکنجه گران کمیته مشترک ساواکی تهران در چه وضعی بود؟

فاطمه سعیدی (مادر شایگان): گوشه هائی از شکنجه در ساواک

رزا: جالب توجه اینکه هم مادرشایگان زنده و در پاریس پناهجو می باشد و هم ساواکی «پرویز معتمد» . مادر شایگان قصه اش را علی اشرف درویشیان نویسنده ی خوب ایرانی نوشته (شرح شکنجه و دستگیری توسط ساواک). پرویز معتمد (ساواکی) نیز قصه اش را ابتدا سال 2013 با ایرج مصداقی (تواب مجاهدین و «محقق کنونی» ، پناهنده ی سوئد) در میان گذاشته و بعدن یعنی از سال 2014 تا کنون در گفتگو با رادیو صدای مردم 8 نوار بیش از 1 ساعته را ضبط شده در سرور یوتیوب آرشیو کرده. (او اکنون باید 80 ساله باشد.)

معلوم نیست چرا ایرج مصداقی سه سال مصاحبه با این ساواکی را مسکوت گذاشته است. آیا مصداقی به تشخیص خود، دیدار مادر شایگان و ساواکی همصحبتش را در مشهد در سال 1352 را حذف کرده است و یا ساواکی مزبور این دیدار و ملاقات در مشهد با مادر شایگان را با مصداقی در میان نگذاشته است؟

به راستی جوانان ایران بعد از دوستی و صلح افراد باقیمانده از گروههای سرنگونی طلب مسلح وچریکی با ساواکی ها و شکنجه گران و «نمایش زندگی در صلح و دوستی گرگ و گوسفند در خارج از کشور» و شو های تلویزیونی پرویز ثابتی و مصطفی مدنی (چریک شکنجه شده) با ساواکی های شکنجه گر، مصاحبه و مطرح کردن تواب ها/ساواکی ها در تقریبن در تمامی تریبونهای «اپوزیسیون» چه موضعی خواهند داشت؟ 

سکوت چریکهای اشرف دهقانی به دلیل اظهارات پرویز معتمد (ساواکی) که می گوید: حمید اشرف «مرد بود و مردانه جنگید» و کودکان «ناصر و ارژنگ شایگان» را نکُشت، در چهلمین سالروز جان باختن حمید اشرف « از موثرترین کادرهای سازمان چریک های فدایی خلق» را بدون پرداختن به مصاحبه ی تواب-ساواکی برگزار خواهند کرد؟

اینهمه نشان از لیسیدن کون گسترده وهمزمان ساواک توسط «اپوزیسیون» را دارد.

وقتی نمایش زیست گرگ و گوسفند در زیر آسمان «دمکراسی» پاریس کامل شد، گوه خوری شهاب حسینی نیز در زیر لنگ رهبری و ولایت بخشوده و تجاوز به جوانان سبز در کهریزک توجیه می شوند…. از روی فرش سرخ که بگذری یعنی گذشته ات پاک شد!

اینک جهان به صلح رسیده و انسان در ماتریکس حل خواهد شد. اگرچه که حافظه ی جمعی برای چند نسل حذف می شود، اما همواره هر چند نسل که بگذرد، افرادی خواهند آمد که ژن های جهش یافته شان مغلوب سیستم نمی شوند.

آنان خواهند گفت که جای کودکان در خانه ی تیمی وچریکی نیست.

آنان هیچگونه توجیهی برای شکنجه و قتل را نیز نخواهند پذیرفت.

4 آنان هنوز هم با دیدن تصویر شاعر شورشی چشمشان پر اشک خواهد شد. آنان به بدی و بدکارگان/ توابان و ساواکی ها و جاسوسان و همدستان سیستم پٌشت خواهند کرد و به تماشای درخت میروند که با عشق شاخه هایش را بر می کشد و در سکوت ریشه هایش را با دیگری گره می زند.

من به گنجشکم گفتم که روزی زلزله ای از اعماق، بساط اینها را بر میچیند.

او با دوستانش برای رُشد درختی که کاشته هر روز آواز می خواند و آمدن اره و تبر بدستان را هشدار می دهد. او دوردستها را می بیند. او خبر ما را به همه جا می برد.

او از ناشناسان است. مثل پارازیتی بروی امواج در همه ی این سال ها جیک جیکش حتی در زندان ها نیز شنیده می شود.

شاید اسمش امید باشد که عشق هنوز نمرده است.

 اگرچه «عاشقان آنروز ها» اینک به کفتار پول و قدرت نرد عشق باخته اند، اما…

 

برای خواندن بیشتر روی اینجا کلیک کنیم.

برای خواندن کُل مطالب در منبع روی تیتر ها کلیک کنیم.

جواز عبور از فرش قرمز/ مهستی شاهرخی

5ملایی را دیدم که بر فرشی از خونِ مردمان، فرشی مملو از سران و دستانِ بریده و انگشتانِ قطع شده و چشمانِ از حدقه بیرون کشیده شده، اسکار بر دوش می کشید.

گفتمش: ای شیخ شبِ اولِ قبر جوابِ گرسنگان و مادران عزادار را چه می دهی؟

کفت: خامی!

گفتم: خامی و خامخواری به از آدمخواری!

دست‌کم ۵ حکم قصاص چشم و گوش در زندان رجایی‌شهرکرج آماده اجراست.

مطالب مرتبط:

آیا مسعود رجوی در زندان شاه، رفقایش را لو داده؟ مطلبی در همین رابطه از همنشین بهار

در سالروز کُشتن حمید اشرف، اسید پاشی جدید ایرج مصداقی به صورت اشرف دهقانی

آیا غزال این بار هم شعری سروده بود؟ حیدر تبریزی

http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=38236

فاطمه سعیدی (مادر شایگان): گوشه هائی از شکنجه در ساواک!

https://jahanezan.wordpress.com/2012/07/27/18916

6پس از انتقال من به ساواک مشهد، در اتاقی که بودم نگاهم به دیوار خونی آن جا افتاد. پیش خودم تعجب کردم چرا دیوار خونی است! هنوز نمی دانستم که آن خون ها از کجا آمده اند. با نگاه من به دیوار خونی، یکی از ساواکی هائی که در آن جا حضور داشت و نگاه مرا دنبال کرده بود به مسخره گفت: این خون شهداست روی دیوار! و به بقیه نهیب زد زود ببریدش بالا! با شنیدن این دستور به هر دو دست من دستبند زدند و به سرعت مرا به پنجره ای که میله های آهنی داشت آویزان کردند. با این کار، درد بسیار شدیدی که هر لحظه شدیدتر هم می شد در جان من زبانه کشید. در همین حال یعنی حالت آویزان بودن شروع به شلاق زدنم کردند. می خواستند با ترکیب شلاق زدن و آویزان نگه داشتن من که درد طاقت فرسایی داشت، زودتر به خیال خودشان نتیجه بگیرند و مرا بشکنند. این کار مدتی طول کشید. با راه افتادن خون از پاها و محل های اصابت شلاق، فهمیدم که آن خون هایی که پیش از شکنجه شدن در اتاق دیده بودم چگونه به دیوار چسبیده است. در واقع، آن ها خون های عزیزان مردم در زیر چنگال مزدوران وحشی ساواک بود. از درد به خود می پیچیدم و می کوشیدم تا زجر شکنجه را با فکر کردن به رفقایم ، به عزیزانی که برخی از آن ها در زیر همین شکنجه ها جان باخته بودند و با فکر کردن به آرزوهای بزرگ برای مردم ستمدیده، برای خودم تحمل پذیر کنم. هر لحظه که از شکنجه ها می گذشت خوشحال تر می شدم که با تلف کردن وقت، مانع از دستیابی ساواکی ها به اطلاعاتی می شوم که آن ها بدنبالش بودند. بازجو ها در حالی که مرا می زدند قسمتی از جزوه ای که رفقا نوشته بودند و از قرار نسخه ای از آن بدست آن ها افتاده بود را می خواندند و مرا مسخره می کردند. باید تاکید کنم که در فاصله ای که مرا آویزان کرده و شلاق می زدند از هیچ توهین و تهدیدی هم دریغ نورزیدند.
پس از آن که بازجویان دیدند زمان می گذرد و با آن حد از شکنجه به هدفشان نرسیده اند، شکنجه دیگری را شروع کردند. به همین دلیل هم آن ها جعبه ای (بزرگتر از یک جعبه کفش) که سیم های زیادی به آن وصل بود و در انتهای هر سیم گیره ای وجود داشت، آوردند و با خونسردی تمام شروع کردند به وصل کردن این گیره ها به نقاط حساس بدنم مثل پوست گردن، پوست سینه، پشت پلک چشم ها و قسمت زیر شکم و سپس شروع کردند به من شوک الکتریکی دادن. با وجود گذشت سال ها از این وحشیگری، من هنوز هم نتوانسته ام کلماتی را برای توصیف درد واقعی ناشی از این شکنجه پیدا کنم. همان شکنجه ای که بطور روزمره در ساواک شاهدش بودم و امروز می شنوم که سر شکنجه گر ساواک آن را انکار می کند!
در مدتی که شوک الکتریکی می دادند احساسم این بود که در آتش میچرخم. آخر آن ها در همان حالت آویزان بودن مرا شوک الکتریکی می دادند و با این کار احساس می کردم که تمام بند بند بدنم می سوزد. چون دستانم بوسیله دستبند فلزی به میله های فلزی وصل بودند، فشار بدنم بر دستانم با آتشی که شوک ایجاد می کرد وضع به واقع دردناکی را به وجود آورده بود.
باید تاکید کنم که کلمات من نمی تواند به هیچ صورتی واقعیت شکنجه های حیوانی دژخیمان ساواک را برای خواننده به تصویر بکشد. فقط می دانم که وضع من در آن حالت، به قدری وحشتناک بود که دوست داشتم تا هر چه زودتر در زیر دستشان بمیرم تا از آن درد خلاص شوم. واقعا مزدوران شکنجه گر در آن حالت مثل چند گرگ درنده خو و گرسنه ای بودند که با به چنگ آوردن یک طعمه با ددمنشی تمام، به جان او افتاده بودند و هر کدام سعی می کردند با بیشتر فرو کردن دندان خود در بدن قربانی بخش بیشتری از پیکر او را بدرند.
اولین چیزی که آن ها از من می خواستند آدرس خانه ام بود. وقتی که مطمئن شدم که یک شب از دستگیری ام گذشته و همچنین می دانستم که قرارم در ساعت 4 بعد از ظهر روز قبل اجرا نشده، مطمئن شدم که رفقایم با انجام نشدن قرار، کار های لازم را انجام خواهند داد؛ بنابراین آدرس را دادم. پیش از این، هنگام جستجوی لباس هایم که از تنم درآورده بودند کلید خانه را هم پیدا کرده بودند. به این ترتیب مرا از حالت آویزان در آوردند و با عجله به دنبال پیدا کردن خانه رفتند.
هیاتی که شکنجه و بازجوئی مرا به عهده داشت تحت مسئولیت فردی به نام عضدی بود که از تهران و به دنبال دستگیری 2 تن از رفقا که قبل از من دستگیر شده بودند به مشهد آمده بودند. در میان این اکیپ، بازجوی جوانی بود که مسئولیت مستقیم بازجوئی و شکنجه مرا بر عهده داشت.
وقتی ساواکی ها از خانه ای که رفقا آن را ترک کرده بودند برگشتند، مقداری از وسایل خانه را همراه خود آورده بودند؛ از جمله کفش های بچه هایم را. با دیدن کفش ها مرتب ضمن آزار من میگفتند که تو می گفتی فرزندانت خیلی کوچک هستند اما این کفش ها نشان می دهد که بچه ها بزرگ اند و اطلاعات هر چه بیشتری درباره فرزندانم میخواستند. یکی از ساواکی ها آمد و اسم هر سه بچه مرا گفت و همچنان محل بچه ها و رفقا را میخواستند. ولی من مقاومت می کردم و دلم نمی خواست چیزی بگویم که باعث ضربه به رفقا و فرزندانم شود. بنابراین دوباره آویزان کردن شروع شد و طبیعتا همراه با شلاق و شوک. پس از مدتی وقتی دیدند که به دلیل شکنجه هائی که شده ام ممکن است از دست بروم، شکنجه را متوقف کرده و پاهایم را زنجیر کرده و انداختندم داخل یک سلول. جالب است که بگویم از حرفهایشان فهمیدم که ساواکی هائی که در اتاق شکنجه عربده می کشیدند و در شکنجه دادن زندانی دل و جرات نشان می دادند هنگام باز کردن درب خانه ای که کلید اش را در جیب من پیدا کرده بودند قادر نبودند جلوی لرزش خود را از شدت ترس و احتمال وجود چریکها در خانه بگیرند!
شب دوباره به سراغم آمدند. این بار کسی که عینکی سیاه به چشم داشت با یک محافظ در سلول دوباره شروع به بازجوئی ام کرد. دستانم بشدت زخم شده بود و به لحاظ جسمی بشدت درب و داغان بودم. سعی می کردم وقت را تلف کنم و نگذارم تا به اهدافشان برسند. به این خاطر در این بازجوئی اطلاعات سوخته می دادم . مثلاً از بچه های دستگیر شده نام برده و می پذیرفتم که کتاب هائی خوانده ام از جمله کتاب هائی که نام بردم «مادر» ماکسیم گورکی بود و به این طریق سعی در حفاظت اطلاعاتم داشتم.
فردای آن روز در حالی که من دوباره بوسیله شکنجه گر که همچنان دست از سر من بر نمی داشت، شکنجه می شدم و او در حالی که مرا آویزان کرده بود گاهی هم شوک می داد،به من گفت که نیروهای زیادی در جستجوی بچه هایم دارند مشهد را زیر و رو می کنند.
بعد از ظهر دوباره آمدند به سلولم. از برخورد هایشان فهمیدم مستاصل و ناامید شده اند. چرا که همان مزدوران شکنجه گر این بار لحن حرف زدنشان را عوض کرده بودند. وعده وعید شروع شد که بگو بچه ها کجا هستند ما در بهترین مدرسه ها آن ها را میگذاریم و شما را تامین میکنیم. این بخش با مهربانی بود چون نتیجه ای نگرفتند دوباره معنای واقعی مهربانی هایشان را نشان دادند. همان جعبه شوک را به سلول آوردند. شوک الکتریکی توسط ساواکی ها دوباره شروع شد. نمی فهمیدم که نصب گیره شوک به پلک چشمانم چه حالتی ایجاد میکرد که حتی خود شکنجه گران نمی خواستند چهره مرا ببینند؛ برای همین هم یک تکه از لباس خودم را از گوشه سلول برداشتند و روی سرم انداختند.

…………

پرویز معتمد

پرویز معتمد، از سال ۱۳۵۴ رئیس تیم‌های تعقیب و مراقبت و شنود ساواک[۲۹]

 

جنگ و گریز ساواک با چریک «افسانه»‌ای حمید اشرف از نگاهی دیگر

https://www.radiozamaneh.com/280094

7 پرویز معتمد: من از تیرماه ۱۳۵۴ تا اواخر دیماه ۱۳۵۷ از کلیه سوژه‌های کلیدی کمیته مشترک شنود کردم. ولی تا امروز ۲۴ نوامبر ۲۰۱۳ هرگز اسرار سوژه‌هایم را فاش نکرده‌ و در آینده نیز نخواهم کرد. من به خاطر موقعیتی که داشتم به رازهای مردم پی می‌بردم، اجازه  ندارم آن‌ها را فاش کنم. من سوگند خوردم که خیانت نکنم.

ایرج مصداقی:این گفتگو در نوامبر ۲۰۱۳ در پاریس انجام شده است.

پرویز معتمد:

۲۶ دیماه ۱۳۵۷ که سپهبد ناصر مقدم به ما گفت برای آن که دستگیر نشویم کشور را ترک کنیم؛ پول نداشتم، به یکی از زندانیان سیاسی سابق که جلوی اوین به مادرش هنگام ملاقات برخورد کرده و در حق‌اش محبت کوچکی کرده بودم، مراجعه کردم، او کمکم کرد و …. کسانی مثل بهمن نادری پور و … که دستگیر و اعدام شدند، به خاطر مشکلات مالی نتوانستند کشور را ترک کنند. ..

ایرج مصداقی:

http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-78732.html

این همان خانه‌ای است که ارژنگ و ناصر شایگان شام‌اسبی دو کودک خردسال هم در آن کشته شدند. با وجود آن که در هیچ‌یک از گزارش‌های ساواک در هنگام کشته شدن حمید اشرف با قاطعیت از اتهام مرگ این دو کودک به او منتسب نشده امارژیم مدعی است که حمید اشرف تیر خلاص آن‌ها را زده است و عده‌ای از دشمنان حمید اشرف هم روی آن انگشت می‌گذارند. شما که شاهد صحنه بودید و بهتر از هرکس دیگری با حمید اشرف و روحیات او آشنا بودید نظرتان چیست؟

 پرویز معتمد: همان ابتدا قبل از این که درگیری شروع شود حمید اشرف نارنجک‌ها را پرتاب کرد و به شکلی که توضیح دادم گریخت. قبل از پرتاب نارنجک از سوی حمید اشرف و صدای شلیک مسلسل‌اش، صدای تیری به گوش نرسید. این نشان‌دهنده‌ی آن است که آن دو بچه توسط او کشته نشدند.

منظورتان این است که حمید اشرف نمی‌توانسته ارژنگ و ناصر شایگان شام اسبی را به قتل رسانده باشد؟‌ (۵)

 همین را می‌گویم. بله این نظر من است و صد در صد فکر کنم درست است. قطعاً او نمی‌توانست این کار را کرده باشد. این که گفتم نشانه‌اش است. توضیح دادم که او نارنجک چطوری انداخت و فرار کرد. او خودش را انداخت به خیابان و خانه به خانه و با تیراندازی با مسلسل کلاش گریخت. تأکید می‌کنم این که در خانه چه اتفاقی افتاده من خبر ندارم. اما مطمئن هستم که هنگام مرگ این دو کودک، حمید اشرف در آن خانه نبود.(۶)

[ساعت ۲ بامداد ۲۶/۲/۱۳۵۵، مامورین اکیپ های کمیته مشترک به فرماندهی سر مستی خانه پلاک ۸ درخیابان خیام تهران نو را محاصره و حمله را شروع می‌کنند. لادن آل آقا، مهوش خاتمی، فرهاد صدیقی پاشاکی، احمد رضا قنبرپور، ارژنگ و ناصر شایگان بعد از ۹۰ دقیقه درگیری همگی از پا درآمده، اما حمید اشرف با وجود این که از ناحیه پا زخمی می شود موفق به فرار می گردد.] 

ابوالحسن شایگان شام‌اسبی برادر ۱۵ ساله‌ی این دو، که در خانه‌های تیمی چریک‌های فدایی خلق زندگی می‌کرد، روز ۹ تیر۱۳۵۵ دستگیر شد. بخشی از بازجویی‌های او به همراه عکس پس از دستگیری‌اش در اسناد ساواک موجود است، اما اطلاعی از سرنوشت خود او که با نام مستعار «نصرتی» در اوین بود در دست نیست. به احتمال قریب به یقین توسط مأموران ساواک سربه نیست شده و هیچ ردی از او در دست نیست.

محمود نادري(ساواما)

23 September 2009

http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=65404

در نشريه داخلي شماره 22 دي ماه 1355 چريك‌ها صفحات 35 الي 39 آن رفتار هولناك از زبان حميد اشرف چگونه نقل شده است: «رفيق اين طور تعريف مي‌كرد: صبح خيلي زود حدودساعت 4 بود كه رفيق مسئول پاس مرا از خواب بيدار كرد و با خونسردي گفت: رفيق مثل اين كه محاصره شده‌ايم. با بلندگو چيزهايي مي‌گويند.

از جايم بلند شدم و گوش دادم. صداي بلندگو مي‌آمد كه از خانه‌هاي خود بيرون نياييد. گفتم نبايد در رابطه با ما باشد. حتماً اين نزديكي‌ها پايگاه ديگري هم هست. چون ما مورد مشكوكي نداشتيم. متعاقب اين حرفم به سرعت به طرف در رفتم و آنرا كمي باز كردم و از قسمت پايين آن به كوچه نگاه كردم كه در همان لحظه تيري از جلوي صورتم رد شد و به در نشست. به سرعت به طرف اتاق برگشتم.

از اين لحظه به بعد نارنج[ك] بود كه به حياط پرتاب مي‌شد و صداي انفجار و مسلسل آني قطع نمي‌شد. پايگاه از سه طرف محاصره شده بود. سمتي كه ما در طرح دفاعي براي فرار انتخاب كرده بوديم شديداً محاصره بود و نمي‌شد از آن سمت خارج شد. رفيق پاشاكي دو صفر را زد و رفقاي ديگر سري صفر را در حمام سوزاندند و مقداري نيز دود غليظي سالن را گرفته بود و قسمتي از سالن هم پر از شعله‌هاي آتش بود.

ما از طرف خانه به طرف آنها تيراندازي مي‌‌كرديم و سري‌ها را مي‌سوزانديم. صاحب‌خانه كه پيرزني بود با وحشت از پله‌‌ها پايين آمده و مي‌گفت آقاي مهدوي چه شده، چه شده. من بهش گفتم مادر جنگه بيا برو توي اتاق. بعد عروسش در حاليكه بچه‌اش را بغل كرده بود با وحشت و داد و فرياد از پله‌ها پايين آمد كه چي شده چرا اينجوري مي‌كنند. من گفتم نترسيد جنگه بياين برين توي اتاق و روي زمين دراز بكشيد كه ‌آنها به سرعت به اتاقي كه من اشاره كردم رفتند و آنجا ماندند. صداي نارنج[ك] و مسلسل آني قطع نمي‌شد.

به رفيق ناصر شايگان گويا تكه‌اي نارنج[ك] خورده بود و كنار آتش افتاده بود و ناله مي‌كرد. يك رفيق دختر نيز مثل اينكه تير خورده بود و كنار آتش افتاده بود كه به طرفشان تيراندازي كردم و شهيد شدند. رفيق ارژنگ نيز بعد از اينها شهيد شد. به رفقا پاشاكي و رفيق دختر گفتم من يك نارنج[ك] به كوچه مي‌اندازم، بلافاصله پشت سر من بياييد، نارنجك را به كوچه پرتاب كردم و بلافاصله رفيق پاشاكي و بعد من و بعد رفيق دختر از پايگاه خارج شديم. [از اينجا به بعد از سرنوشت اين دختر هيچ صحبتي نشده است]. رفيق پاشاكي از ديوار مقابل درب پايگاه بالا رفت و من پشت سر او. من نمي‌توانستم خود را بالا بكشم و مدتي همان طور آويزان ماندم.

وضعيت بسيار ناجوري بود و مدام به طرفمان تيراندازي مي‌شد. نهايت سعي خودم را كردم و به زور خود را بالا كشيدم. در اين موقع رفيق پاشاكي گفت مسلسل من گير كرده… من مسلسل كمري‌ام را به او دادم بدون اينكه متوجه بشوم فشنگ‌هايش در حال تمام شدن است. من كلاشينكف به دستم بود ولي اوايل با مسلسل كمري‌ام هم تيراندازي كرده بودم و خشاب‌هاي اضافي‌اش هم به كمر خودم بود. بلافاصله به كوچه پريديم. من يك دفعه با حدود 20 نفر مسلسل به دست كه به طرفم نشانه رفته بودند مواجه شدم كه به سرعت گلن‌گدن زدم (گير كرده بود) آنها از حالت من ثانيه‌اي ماتشان برد و به هم فشرده‌تر شدند كه بطرفشان رگبار بستم مثل برگ خزان به زمين ريختند. درست مثل فيلم‌ها شده بود.

از سمت عقب سر هم به طرفمان تيراندازي مي‌شد كه به رفيق پاشاكي خورد و رفيق پاشاكي افتاد. گويا فشنگ مسلسل او تمام شده بود. ديدم اگر برگردم و تير خلاص به رفيق بزنم احتمال تير خوردن خودم خيلي زياد است. از اين كار منصرف شدم. در آن لحظات در رابطه با نقش خودم در سازمان سعي مي‌كردم خودم را نجات بدهم كه به نظرم درستش هم همين بود. در همين جا تيري به پايم خورد كه يك دفعه احساس كردم قدرتم كم شد ولي مي‌توانستم بدوم. به سرعت مي‌دويدم و به سمت كساني كه تعقيبم مي‌كردند و از اطراف تيراندازي مي‌‌كردند، تيراندازي مي‌كردم…»

بدين ترتيب راوي از قتل ناصر توسط حميد اشرف حكايت مي‌كند و اگر من مبتني بر اين روايت از كشته شدن هر دو كودك توسط حميد اشرف سخن گفته‌ام فقط بر اساس گواهي پزشكي قانوني است كه مرگ هر دو را ناشي از شليك به جمجمه اعلام كرده است.

«هميشه مادر» نام رمانی است به قلم علی اشرف درويشيان. اين رمان به زندگی و رزم و رنج فاطمه سعيدی می پردازد. فاطمه سعیدی مادر «شايگان» ها: نادر، ابوالحسن، ناصر و ارژنگ است. زنی دلیر که هم خود متحمل رنج های جانگداز فراوان شد و هم چهار فرزند را در کابوس های محمد رضا شاهی فدای تحقق آمال ها و آرزوهای مردم کرد. آرزويی که هنوز که هنوز است چونان خوابی و رويايی انگار سر تعبيری نيکو  و به فرجام ندارد.

http://www.siahkal.com/index/mid%20col/Khosrow-Bagherpour.htm

علی اشرف درویشیان:

مادر «شايگان»ها (نادر، ابوالحسن، ناصر و ارژنگ که هر چهارتاشان در رژيم گذشته، در برخورد کشته شدند. )البته ابوالحسن نه… توی رمان توضيح داده‌ام که چه شد…

 ابوالحسن گم شد. ساواک بنا بود تغييری روی چهره‌اش بدهد، ظاهرش را دستکاری بکند که شناخته نشود و شناسنامه‌اش را هم عوض کند و ولش کند. که نمي‌دانيم چه شد. بعد از آن، پيش مادرش هم نرفتاحتمالاً کشتندش.

به‌هرحال، خاطرات خانم سعيدی است که اول روی نوار ضبط شد و بعد پياده کردم روی کاغذ. فاطمه سعيدی در زندان سواد ياد گرفته بود.

http://www.siahkal.com/index/mid%20col/Khosrow-Bagherpour.htm

اعترافات بهمن نادري پور (تهراني):

85-ابوالحسن شايگان شام اسبي كه در اوين به نام نصرتي زنداني بود و در انفرادي به سر مي‌برد او سركشي مي‌كرد و اگر اين جوان 16

 

ساله آزاد نشده باشد و خبري از او نباشد به احتمال قوي به وسيله وي به شهادت رسيده است.

 

 

حمیداشرف

9یکی از موارد جنجالی که سازمان ساواک دربارهٔ حمید اشرف منتشر کرد این بود که ساواک مدعی شد حمید اشرف در جریان محاصره خانه تیمی شان در تهران نو دو نوجوان شایگان را کشت تا بعد از فرارش او را لو ندهند. اما شاهدی وجود نداشته است که این موضوع را گزارش دهد و دیگران این موضوع را رد می‌کنند و آنرا حربه تبلیغاتی ساواک می‌دانند. در این ماجرا حداقل چهار نفر کشته شدند. فاطمه سعیدی، مادر یکی از آن دو نوجوان، می‌گوید «ساواکی‌ها قبلاً می‌گفته‌اند که بچه‌ها در درگیری متقابل کشته شده‌اند و چند روز بعد از ماجرا بود که آن روایت رسوا را جعل کردند.»[۳]

 

رفیق فاطمه سعیدی (شایگان)

http://www.siahkal.com/publication/Madar-Shaygan-yade-yaaraan.pdf

 

پنجشنبه 26 آذر 1394- دادخواست از مدیر کل یونسکو برای جلوگیری از تخریب زندان اوین

http://news.gooya.com/politics/archives/2015/12/206097print.php

فاطمه سعیدی( مادر شایگان) زندانی سیاسی دهه ٥٠

محمود نادري(ساواما): نوشته‌ام كه در دستگيري خانم فاطمه سعيدي دو روايت در دست است.يكي روايت مصطفي شعاعيان كه مدعي است فاطمه سعيدي به همراه علي‌اكبر جعفري براي كسب اطلاع از سلامت يكي از خانه‌ها بدانجا رفت و دستگير شد و علي‌اكبر جعفري نيز برخلاف وعده‌اي كه كرده بود هيچ اقدامي براي استخلاص او نكرد و روايت ديگر روايت خانم فاطمه سعيدي است كه در بازجويي‌هاي مكرر خود مي‌گويد به اتفاق مصطفي شعاعيان به سوي آن خانه رفته است و در حوالي خانه موردنظر شعاعيان با تعيين قراري از او جدا شد و خانم فاطمه سعيدي لحظاتي بعد، به هنگام مراجعه به خانه دستگير شد. ايشان و كساني كه اين بيانيه را براي وي نوشته‌اند ظاهراً متوجه موضوع نشده‌اند و يا تجاهل كرده‌اند. بنابراين روشن نمي‌سازند كه بالاخره خانم فاطمه سعيدي با شعاعيان به سوي آن خانه رفته است يا با علي‌اكبر جعفري؟ زيرا هر يك از اين روايت‌ها پيامدهايي دارد كه در كتاب بدان پرداخته‌ام.

http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=65404

12

رفیق فاطمه سعیدی (شایگان) که در سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران به نام رفیق مادر شناخته می‌شود، زن‌پدر رفیق نادر بود که در سال 1345 از پدر نادر جدا شد و به همراه دو پسرش ارژنگ و ناصر زندگی می‌کرد. پس از طلاق این دو،  رفیق نادر تصمیم گرفت که پدرش را ترک کند و با نامادریش زندگی کند. او پس از این که وارد فعالیت‌های انقلابی شد، از رفیق فاطمه دعوت کرد که او نیز به جریان مبارزه بپیوندد و رفیق مادر نیز قبول کرد و به همراه دو فرزندش یعنی براداران کوچک رفیق نادر که در سازمان به «دانه» و «جوانه» مشهور شدند، زندگی انقلابی پر فراز و نشیب خود را آغاز کرد. نادر برادر دیگرش به نام ابوالحسن را هم وارد فعالیت‌های حرفه‌ای انقلابی کرد و به پیشنهاد او، ابوالحسن برای جذب در سازمان چریک‌های فدایی خلق به رفیق حمید اشرف معرفی و سپرده شد. رفقا ارژنگ و ناصر در اردیبهشت سال 1355 در جریان یک نبرد به دست مزدوران ساواک به شهادت رسیدند. رفیق مادر فاطمه سعیدی (شایگان) که پیش از انقلاب 1357 دستگیر و چند سال زندانی شد، خوشبختانه هم اکنون زنده است و استوار و بدون ذره‌ای خلل و تردید، بر سر آرمان‌های انقلابی خود ایستاده است.

مادر شایگان: این بچه ها چون از اول در شرایط سیاسی بزرگ شده بودند، خیلی هوشیار بودند. کارهای شیرین بچگ یشان را داشتند ولی بچه های سیاسی بودند. من افتخار می کنم که بگویم اینها رفقای کوچک ما بودند که خیلی به پیشرفت جنبش نوین کمونیستی در ایران خدمت کردند.

رفقا و دوستان عزیز چون از ابوالحسن صحبت کردم ممکن است برای شما این سؤال پیش آید که پس ابوالحسن بالاخره چی شد! همانطور که اول گفتم در سال 52 در تهران رفیق مصطفی، ابوالحسن را به رفیق حمید اشرف سپرد. ابوالحسن تا 9 تیر ماه سال1355  در درون سازمان فعالیت می کرد.

شنیدم که او حتی یک چاپخانه را به تنهائی اداره می کرد. در 9 تیر ماه در زندان، روزنامه به ما دادند که در آن نوشته شده بود که ابوالحسن در درگیری کشته شد. اما پس از 9 ماه مرا از اوین به کمیته بردند. و در آنجا ابوالحسن را به من نشان دادند. معلوم بود که ابوالحسن را زنده دستگیر کردند و به دروغ نوشتند که کشته شد. پدرش را هم گرفته بودند در حالی که او فعالیتی هم نداشت. او را هم از زندان قصر به کمیته آوردند. در کمیته به من خیلی فشار م یآورند که بیا نامه ای به شاه بنویس و اظهار ندامت کن و بچهات را بردار برو زندگی کن. من گفتم نه، شما حکم ابد به من دادید تا ابد هم در زندان می مانم. اگر راست می گوئید پدرش را آزاد کنید و ابوالحسن را به او بدهید.متأسفانه من دیگر هیچوقت نفهمیدم که بالاخره ابوالحسن چی شد.

 رزا: مادر شایگان نوشته: به من خیلی فشار میآورند که بیا نامه ای به شاه بنویس و اظهار ندامت کن و بچهات را بردار برو زندگی کن.
 رزاکدام بچه ها؟ ناصر و ارژنگ 11 و 12 ساله را که کُشته اند و فقط ابولحسن 15 ساله مانده؟! ابولحسن را 9 تیر گرفته اند و ناصر و ارژنگ هم در اردیبهشت کُشته اند. سال 1355 است و تازه گفته شده که دیدار مادر شایگان و پسر15 ساله اش ابولحسن در زندان در واقع9 ماه پس از اعلام مرگ ابولحسن 15 ساله است،[ اما پس از 9 ماه مرا از اوین به کمیته بردند. و در آنجا ابوالحسن را به من نشان دادند. ] یعنی دیدار در 1356 بوده است.  چگونه مادر شایگان از کُشته شدن بچه ها (ناصر و ارژنگ 11-12 ساله) خبردار شده و کی و چه سالی خبردار شده؟ 1356؟
 

رفیق فاطمه سعیدی (شایگان) که در سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران به نام رفیق مادر شناخته می‌شود، زن‌پدر رفیق نادر بود که در سال 1345 از پدر نادر جدا شد و به همراه دو پسرش ارژنگ و ناصر زندگی می‌کرد. پس از طلاق این دو،  رفیق نادر تصمیم گرفت که پدرش را ترک کند و با نامادریش زندگی کند. او پس از این که وارد فعالیت‌های انقلابی شد، از رفیق فاطمه دعوت کرد که او نیز به جریان مبارزه بپیوندد و رفیق مادر نیز قبول کرد و به همراه دو فرزندش یعنی براداران کوچک رفیق نادر که در سازمان به «دانه» و «جوانه» مشهور شدند، زندگی انقلابی پر فراز و نشیب خود را آغاز کرد. نادر برادر دیگرش به نام ابوالحسن را هم وارد فعالیت‌های حرفه‌ای انقلابی کرد و به پیشنهاد او، ابوالحسن برای جذب در سازمان چریک‌های فدایی خلق به رفیق حمید اشرف معرفی و سپرده شد. رفقا ارژنگ و ناصر در اردیبهشت سال 1355 در جریان یک نبرد به دست مزدوران ساواک به شهادت رسیدند. رفیق مادر فاطمه سعیدی (شایگان) که پیش از انقلاب 1357 دستگیر و چند سال زندانی شد، خوشبختانه هم اکنون زنده است و استوار و بدون ذره‌ای خلل و تردید، بر سر آرمان‌های انقلابی خود ایستاده است.

 

جنگ و گریز ساواک با چریک «افسانه»‌ای حمید اشرف از نگاهی دیگر

https://www.radiozamaneh.com/280094

وقتی حمید اشرف فرار کرد امیدمان قطع نشد با این که از طریق تلفن رد او کور شده بود اما در جریان دستگیری‌ها سرنخ‌های زیادی به دست آمده بود. دستور آمد پرونده را بدهید به هوشنگ ازغندی.

ما یک کمیته هم در اوین داشتیم که زیر نظر هوشنگ ازغندی بود و جدا از «کمیته مشترک» عمل می‌کرد. هوشنگ ازغندی هیچ‌گاه به کمیته مشترک نیامد. او چند مأمور دیگر که البته همه مأمور ساواک بودند در «اوین» مستقر بودند و بعضی پرونده‌ها به آنها سپرده می‌شد. مثل پرونده بازی‌های آسیایی و …

پرونده تعقیب حمید اشرف را دادند به او . من برای هماهنگی رفتم پیش او. هماهنگی من و هوشنگ ازغندی بود. فرم کار را عوض کردیم. پرونده‌هایی که هوشنگ ازغندی داشت را دنبال کردیم. مرحله خیلی حساس تر شده بود. بیش از یک ماه طول کشید تا خانه‌ی حمید اشرف پیدا شد.

آیا غزال این بار هم شعری سروده بود؟

حیدر تبریزی

http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=38236

عکس  ناصر و ارژنگ زمان مرگ در خانه ی تیمی 11 و 12 ساله

10

– از مجید پرسیدم کدام شان اینجاست؟

– او پاسخ داد، دو تاشون، ارژنگ و ناصر. و اضافه کرد؛ بچه ها خیلی با هم اخت هستند و تنها ماندن در یک پایگاه برایشان کمی سخت است. رفقا تاکید دارند که هردو باهم یکجا باشند. در این پایگاه رفقا سعی کرده اند، امکانات لازم را برای راحتی بچه ها تامین کنند. بخاطر بچه ها وضعیت غذائی این پایگاه هم از جاهای دیگر بهتر است. چون بچه ها در سن رشد هستند. البته در ابتدا رفقا می خواستند برای بچه ها برنامه غذائی ویژه ای تنظیم کنند. چند روزی هم چنین کردند ولی بچه ها نپذیرفتند و اعتراض کردند. اصرار داشتند که غذایشان مثل سایر رفقا باشد. رفقا هم در برابر این اصرار تسلیم شدند. در عوض بچه ها هم قبول کردند که علاوه بر برنامه غذائی روزانه شیر اضافی هم بخورند. مجید خنده ای کرد و گفت؛ از پری شنیدم که ناصر هنگام بحث در باره برنامه غذائی ویژه به رفقا انتقاد کرده بود که «شما می خواهید ما را بورژوا کنید و ما قبول نداریم «.

…….
پس از تنظیم برنامه روز بعد، مجید می بایست برود با سایرین هم برنامه روز بعد را تنظیم کند. پرسیدم ، بچه ها هم برنامه شان را ساعت به ساعت می نویسند؟ گفت ؛ آره، همه کارشان روی برنامه است. بازی کردن شان، تلویزیون تماشا کردن شان و غیره … البته بچه ها از نگهبانی معاف هستند و ساعات خواب بیشتری هم برایشان در نظر گرفته شده است. در روز یکساعتی هم وقت آزاد دارند تا هر کار می خواهند بکنند.

……….

پس از صبحانه سکوتی در خانه حکمفرما شد، دیگر صدای بچه ها بگوش نمی رسید و تنها گهگاه صدای نجوایشان شنیده می شد.

بچه ها در سنی بودند که باید به مدرسه می رفتند ولی بلحاظ امنیتی چنین کاری ممکن نبود. این بود که بچه ها در ساعات مدرسه سکوت را رعایت می کردند تا همسایه ها متوجه حضور آنها در خانه نشوند. ارژنگ و ناصر با دقت تمام سکوت را رعایت می کردند. حتی یکبار هم پیش نیامد که در این مورد اشتباهی از آنها سر بزند.

……………
در برنامه ارژنگ و ناصر بعد از ظهر یکساعت استراحت بود که می توانستند بخوابند. آنها در کارهای خانه از قبیل نظافت و شستن ظرفها شرکت داشتند، همیشه هم دوتائی با هم این کارها را می کردند، ولی از پختن غذا معاف بودند. ارژنگ که بزرگتر بود، عصرها گاه بندرت مسئول خرید نان بود. رفت و برگشت او ده دقیقه بیشتر طول نمی کشید. اما یکروز بیشتر طول کشید. صدای ناصر در هال بلند شد که می گفت؛ مادر، ارژنگ دیر کرده چیزیش نشده باشه؟ و مادر جواب داد، نه الان میاد.
چند دقیقه ای گذشت خبری نشد. ناصر آمد و به در اطاق زد و گفت رفیق مجید بیا، ارژنگ دیر کرده.
مجید بیرون رفت و گفت؛ الان میاد شاید صف زیاد بوده.
ناصر با لحن نگران گفت؛ همیشه میره ولی زود میاد. این دفعه خیلی دیر شده، یه چیزی شده. من نانوائی را بلدم بذارین برم ببینم.
رفیق مادر گفت؛ نه! من میرم ببینم چی شده، یک کمی هم صبر کنیم.
ناصر بی تابی می کرد و از صدای باز و بسته شدن در خانه معلوم بود که مرتب توی کوچه را نگاه می کند. بعد از چندین بار باز و بسته شدن در، صدای رفیق مادر را شنیدم که به ناصر می گفت: «اینقدر کوچه را نگاه نکن، شک برانگیز است». در همین موقع زنگ در بصدا در آمد وناصر به در اطاق ما زد و گفت؛ رفیق در زدند آماده باش و به طرف در دوید و آنرا باز کرد. ارژنگ بود.
بمحض اینکه ارژنگ وارد شد و در را بست، ناصر فرصت نداد و شروع کرد به سوال کردن؛ واسه چی اینقدر دیر کردی؟ می دونی چقدر نگران شدیم؟ من فکر کردم یه چیزی شده.
– ارژنگ جواب داد؛ نه بابا، توی نانوائی دعوا شد و کمی معطل شدم.
– ناصر گفت، می تونستی بیائی، بما بگی، بعد دوباره بری.
– ارژنگ جواب داد، فکر کردم زود تموم میشه، صف هم بلند بود و اگر می اومدم آخر صف می افتادم.
جر و بحث بین بچه ها ادامه داشت که مجید مداخله کرد و گفت؛ باشه بذارین شب موقع برنامه نویسی صحبت می کنیم. ناصر گفت باشه ولی شب یه انتقاد حسابی بهش بکنم تا حالش جا بیاد.
بحث ها تمام شد. و از صداهائی که بگوش می رسید معلوم بود که بچه ها مشغول کشتی گرفتن و کاراته بازی هستند. ارژنگ هی می گفت؛ ناصر یواش بزن و ناصر جواب می داد ؛ دارم یواش می زنم، ناز نازی نباش و با خود تکرار می کرد، هورا قهرمان کاراته. صدای خنده هاشان فضای خانه را پر کرده بود.
آن شب در جلسه جمعی «انتقادی»، به ارژنگ انتقاد شده بود و تنبیه اش هم این بود که یکهفته برای خرید نان نرود.

عصرها وقتی که ساعات مدرسه و سکوت در خانه تمام می شد، سرو صدا و بازی بچه ها آغاز می شد. همیشه هم تلافی سکوت را درمی آوردند. توپ بازی ها، سرسره بازی های روی برف، همراه با شادی های کودکانه برای ما نشاط آور بود. یک دوچرخه هم در خانه بود که بچه ها به نوبت سوار می شدند. هیچ وقت نشد که سر نوبت دوچرخه سواری اختلافی بروز کند. کارتون هم از برنامه های مورد علاقه بچه ها بود. و هر روز آنرا تماشا می کردند. ناصر بویژه به آن برنامه ها علاقه داشت و گاهی وقتها بعد از پایان برنامه ادای برخی از شخصیت های کارتون را در می آورد و همه را می خنداند. که در مواردی صدای قهقهه مادر یا پری را از پشت در می شنیدیم.

ناصر و ارژنگ خیلی حرف شنو بودند و با انظباط پایگاه کاملا خو گرفته بودند، ولی بعضی وقتها برای آنکه وضعیت خانه پیش همسایه ها طبیعی جلوه کند، رفیق مادر یا رفیق پری به حیاط می رفتند و به بهانه ای بچه ها را با صدای بلند دعوا می کردند. در این گونه موارد بچه ها سکوت می کردند و به داخل هال می آمدند. ولی بمحض بسته شدن در هال، شروع می کردند به خنده. یکبار ناصر به داخل هال که آمد شروع کرد به خنده و تکرار » دعوای توجیهی». مادر که معلوم بود خنده اش گرفته، گفت؛ ناصر جان یواش، یکدفعه همسایه ها می شنوند.

یکروز بعد از نهار، تعدادی میکروفیلم گرفتیم و برای ظاهر کردن آنها با مجید به حمام رفتیم. هر وقت به حمام می رفتیم از بچه ها می خواستیم که به اطاق شان بروند تا در هال به هم برنخوریم و همدیگر را نبینیم. در بازگشت به اطاق هم همین کار را می کردیم. ولی آن بار وقت استراحت بچه ها بود و معمولا در اطاق شان می خوابیدند. این بود که آنها را خبر نکردیم. از قضا آنروز بچه ها زودتر بیدار شده بودند و آمده بودند داخل هال و ساکت نشسته بودند. در اطاق ما هم بسته بود و فکر کرده بودند توی اطاق هستیم. کارمان که تمام شد، بگمان اینکه بچه ها خوابیده اند، هردو باهم به هال آمدیم. وارد هال که شدیم، یکدفعه با آنها روبرو شدیم. بچه ها لحظه ای خیره بما نگاه کردند و من سریع به داخل حمام برگشتم. مجید بطرف بچه ها رفت و پرسید: رفیق رو دیدید؟ ارژنگ جواب دا د؛ من سرمو سریع پائین انداختم ولی دیدم. ناصر گفت منهم دیدم. مجید به ناچار گفت خوب فراموش کنید، انگار که ندیدید. حالا بروید توی اطاق.

    وقتی رفتیم توی اطاق و در را بستیم مجید شروع کرد فحش دادن به رژیم که : این رژیم آدمکش چه چیزهائی را که به ما تحمیل نکرده اس

مجید سردردهای شدیدی داشت و وقتی سرش درد می گرفت کار کردن بخصوص خواندن و نوشتن برایش مشکل بود. در این موارد از بچه ها کمک می گرفت، تا برایش مطالب را بخوانند و او گوش می کرد. ارژنگ و ناصر به نوبت این کار را می کردند. گاه خواندن برخی کلمات برایشان مشکل بود، گاه غلط می خواندند. بعضی وقتها هم معنی جمله ایرا نمی فهمیدند و سوال می کردند و مجید با حوصله و به زبانی ساده برایشان توضیح می داد. سوالات ناصرهمیشه بیشتر بود. شیطنت هائی هم می کرد، مثلا عمدا کلمه ای را غلط می خواند تا مجید را بخنداند.

روزهای جمعه که مدرسه ها تعطیل بودند، برنامه سکوت و استراحت در کار نبود، از صبح تا شب بچه ها سر و صدا به راه می انداختند و بازی می کردند. پنجشنبه ها روز حمام بود. ارژنگ و ناصر به نوبت حمام می کردند و خود را برای جمعه آماده. گهگاه نیز پری آنها را با ماشین بیرون می برد و می گرداند.
قرار بود رفیق رضا (حمید اشرف) برای بحث روی طرحهائی که کار می کردیم به پایگاه بیاید. یکروز پری بما گفت که امشب رضا می آید. بچه ها کمی قبل از ساعت ورود رضا از آمدنش خبردار شدند. معلوم بود که بسیار خوشحال شده اند. بازی شان را قطع کردند و در هال نشستند به انتظار رسیدن رفیق. در باره او با هم حرف می زدند.
رضا که وارد شد، صدای خنده و شادی بچه ها فضای خانه را پر کرد. فرصت ندادند و شروع کردند به تعریف وقایعی که اتفاق افناده بود. هر یک چیزی می گفت و وسط حرف همدیگر می دویدند.
یاد گرفتن طرز کار دوربین جدید و ظهور میکروفیلم، موضوع بسیار جالبی برایشان بود و آنرا با آب و تاب برای رضا تعریف می کردند و عکس هائی را هم که گرفته بودند به او نشان می دادند. ناصر ماجرای دیر کردن ارژنگ و تنبیه شدنش را هم به تفصیل توضیح داد. بعد از حدود نیم ساعت رضا به بچه ها گفت؛ بذارید برم رفقای دیگر راهم ببینم. ناصر با خنده گفت؛ راستی ما یکبار هم رفیق رو دیدیم.
رضا آمد توی اطاق، روبوسی کردیم. ولی چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که ناصر به در زد که بیا دیگه منتظریم. رضا به هال برگشت و صحبت هایشان را از سر گرفتند. کمی بعد از سر و صداهائی که می آمد، بنظر می رسید ارژنگ و ناصر در حال کشتی گرفتن و کاراته بازی با رضا هستند. صدای نفس زدن شان حسابی بگوش می رسید.
آنشب بر خلاف معمول بچه ها دیرتر خوابیدند با رضا حرف می زدند. روز بعد با آنکه کار زیادی داشتیم، رضا در بین جلسات وقتهائی را جور کرده بود که با بچه ها باشد. رابطه عاطفی و علاقه شدید بین بچه ها و رضا کاملا مشهود بود.
رفیق رضا آنروز بمن گفت؛ بالاخره بچه های سازمان را دیدی. می بینی چطور خودشان را با شرایط سخت چریکی تطبیق داده اند. همانگونه که مقاومت قهرمانانه مادر در زیر شکنجه مایه افتخار ماست، این بچه ها نیز موجب سربلندی سازمان هستند. آنشب (یا شب بعد) رضا رفت و سکوت بچه ها از دلگیری شان حکایت می کرد. یکی دو روز گذشت تا به حالت عادی بر گشتند.

وقتی خبردار شدم که رفقا ارژنگ و ناصر بشهادت رسیده اند، غمی سنگین وجودم را فراگرفت، گلویم می ترکید اما نمی توانستم گریه کنم. چهره بچه ها پیش چشمم مجسم شد. در لحظه محاصره پایگاه آنها چه حالی داشته اند؟

11

۲۶ اردیبهشت ۵۵ با محاصره و حمله به خانه پلاک ۸ در خیابان خیام تهران نو، (که حمید اشرف هم آنجا بود) لادن آل آقا، فرهاد صدیقی پاشاکی، احمد رضا قنبرپور، ارژنگ، ناصر شایگان و مهوش خاتمی، جان خود را از دست می‌دهند.

بر خلاف اعلامیه فدائیان در مورد آن واقعه که تعدادی توانستند بگریزند، تنها حمید اشرف موفق به فرار می‌شود. البته او زخم برمی‌دارد.

 

رفیق فاطمه سعیدی (شایگان)

http://www.siahkal.com/publication/Madar-Shaygan-yade-yaaraan.pdf

رفیق فاطمه سعیدی (شایگان) که در سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران به نام رفیق مادر شناخته می‌شود، زن‌پدر رفیق نادر بود که در سال 1345 از پدر نادر جدا شد و به همراه دو پسرش ارژنگ و ناصر زندگی می‌کرد. پس از طلاق این دو،  رفیق نادر تصمیم گرفت که پدرش را ترک کند و با نامادریش زندگی کند. او پس از این که وارد فعالیت‌های انقلابی شد، از رفیق فاطمه دعوت کرد که او نیز به جریان مبارزه بپیوندد و رفیق مادر نیز قبول کرد و به همراه دو فرزندش یعنی براداران کوچک رفیق نادر که در سازمان به «دانه» و «جوانه» مشهور شدند، زندگی انقلابی پر فراز و نشیب خود را آغاز کرد. نادر برادر دیگرش به نام ابوالحسن را هم وارد فعالیت‌های حرفه‌ای انقلابی کرد و به پیشنهاد او، ابوالحسن برای جذب در سازمان چریک‌های فدایی خلق به رفیق حمید اشرف معرفی و سپرده شد. رفقا ارژنگ و ناصر در اردیبهشت سال 1355 در جریان یک نبرد به دست مزدوران ساواک به شهادت رسیدند. رفیق مادر فاطمه سعیدی (شایگان) که پیش از انقلاب 1357 دستگیر و چند سال زندانی شد، خوشبختانه هم اکنون زنده است و استوار و بدون ذره‌ای خلل و تردید، بر سر آرمان‌های انقلابی خود ایستاده است.

رفیق نادر ارتباط صمیمانه‌ای نیز با سازمان مجاهدین خلق ایران و رهبر وقت آن، رضا رضایی داشت. بعد از نزدیکی گروه رفیق نادر با مصطفی شعاعیان و پیش از پیوستن به سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران، گروه نام «جبهه دموکراتیک خلق» را برای خود انتخاب کرده بود و هدف آن نزدیک کردن دو سازمان پیشتاز جنبش انقلابی مسلحانه در قالب یک جبهه بود. در تابستان سال 1351 به خاطر لو رفتن طرحی که قرار بود در کارخانۀ ذوب‌آهن اصفهان انجام شود، گروه نخستین ضربۀ خود را دریافت کرد و تعدادی از اعضای آن دستگیر شدند. عامل لو رفتن این عملیلت و افراد، فردی بود به نام رضا عسکریه که پس از این که تاب زندگی مخفی را نیاورد، خود را داوطلبانه به ساواک معرفی کرد و اطلاعاتش را در اختیار آنان قرار داد. یک سال بعد، یکی از اعضای گروه به نام عبدالله اندوری در جریان آموزش مُهرسازی به افراد گروه، از سر بی‌مسئولیتی یا تنبلی یا هر عامل دیگری، وظیفۀ محوله به خودش را به یک مغازۀ مُهرسازی می‌سپارد و همین امر باعث شناسایی او توسط ساواک می‌شود. به هر حال گروه در حال پیوستن به سازمان چریک‌های فدایی خلق بود که آزمایشگاه نظامی گروه که به آزمایش و تولید مواد منفجره اختصاص یافته بود لو رفت. در 5 خرداد 1352 عبدالله اندوری در آستانۀ قرارش با نادر شایگان او را از درون اتوموبیل کمیتۀ مشترک به ماموران نشان می‌دهد که بلافاصله مورد هجوم ماموران محاصره‌کنندۀ منطقۀ جمشیدآباد جنوبی (جمالزادۀ جنوبی کنونی) قرار گرفت. در تیراندازی متقابل و نبرد بین رفیق نادر و ماموران، رفیق نادر موفق به از پای درآوردن چند تن از آنان می‌شود اما فشنگ‌هایش تمام می‌شود و نارنجکی نیز که به همراه داشت، منفجر نمی‌شود. رفیق نادر که سابقۀ کُشتی‌گیری داشت، به نبرد تن به تن با ماموران می‌پردازد تا بتواند آنان را از پیش رو بردارد و خط محاصره را بشکند. در این هنگام به دستور دژخیم ساواک، تهرانی، پاهای رفیق نادر به رگبار مسلسل بسته می‌شود تا از فرار او جلوگیری به عمل آید. در این لحظه رفیق نادر با جویدن کپسول سیانور و با عمل فدایی، به زندگی خویش پایان داد و برگ خونین دیگری بر تاریخ مبارزات کمونیستی در ایران افزود.

فاطمه سعیدی (مادر شایگان): گوشه هائی از شکنجه در ساواک!

https://jahanezan.wordpress.com/2012/07/27/18916/

26 اسفند 1390 – 16 مارس 2012

درويشيان توجه ويژه ای به کار بر روی اين رمان نموده است و به قول خودش سال ها بر روی آن کار کرده است. او اين اواخر هرکجا که رفته است به اين کتاب اشارتی داشته است. اواسط مهر ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و دو در آلمان و در شبی که همنشین او بودم، اشارات مبسوطی به این کتاب نمود و از علاقه و اشتیاق خود برای به فرجام رساندن نشر این کتاب سخن گفت. وی همچنین در سپتامبر سال ٢٠٠٣ و حين گفتگويی با ناصر زراعتی در اشاره ای به اين رمان گفته است:

ابوالحسن 7 ساله، ارژنگ 5 ساله و ناصر4 ساله بودند

«رمانی هست که سال‌هاست دارم رويش کار مي‌کنم و دوبار هم اين رمان را نوشته‌ام و تمام کرده‌ام. شرح حال خانم فاطمه سعيدی است؛ مادر «شايگان»ها: نادر، ابوالحسن، ناصر و ارژنگ که هر چهارتاشان در رژيم گذشته، در برخورد کشته شدند. البته ابوالحسن نه… توی رمان توضيح داده‌ام که چه شد…ابوالحسن گم شد. ساواک بنا بود تغييری روی چهره‌اش بدهد، ظاهرش را دستکاری بکند که شناخته نشود و شناسنامه‌اش را هم عوض کند و ولش کند. که نمي‌دانيم چه شد. بعد از آن، پيش مادرش هم نرفتاحتمالاً کشتندش.به‌هرحال، خاطرات خانم سعيدی است که اول روی نوار ضبط شد و بعد پياده کردم روی کاغذ. فاطمه سعيدی در زندان سواد ياد گرفته بود. وقتی کار پياده کردن و نوشتن خاطرات تمام شد، ازش پرسيدم: «چطور مي‌خواهی برايت بنويسم؟»

خودت مي‌دانی که وقتی يک کسی چيزهايی را تعريف مي‌کند و مي‌خواهد که برايش بنويسي، چقدر مشکل است. چون ديگر تو خودت اختيار و آزادی لازم را نداري. مثل اين است که در مدرسه، انشاء بدهند بهت. من هميشه از موضوع انشاء و درس انشاء و اين‌طور انشاء‌نويسی بدم مي‌آمد. معلم انشاء هم که بودم، به شاگردانم موضوع انشاء نمي‌دادم. مي‌گفتم: «هرکس هرچه دلش مي‌خواهد راجع‌به هر موضوعی بنويسد.» يا اگر هم مجبور مي‌شدم موضوع بدهم، پنج شش تا موضوع مي‌دادم که آزاد باشند، هرکدام را که مي‌خواهند انتخاب کنند. به‌هرحال، گفت که: «داستان مرا به سبک «دُن آرام» بنويس!» مي‌خواست راوی داستان به‌اصطلاح «دانای کل» باشد. من براين اساس شروع کردم به نوشتن. البته درحين نوشتن، به مسائل و اطلاعات زيادی احتياج داشتم. او در اردبيل زندگی کرده بودو من آن منطقه و روستاهايش را نمي‌شناختم. برای اولين بار، از فضای روستاهای کرمانشاه و آن طرف‌ها بيرون آمدم. خلاصه هرطور بود رمان را نوشتم و تمام کردم و فرستادم برايش فرانسه. (چون دراين فاصله، ايشان رفته بود فرانسه و آنجا زندگی مي‌کرد). وقتی شخصی که متن رمان را برايش برده بود برگشت، گفت که: «دوستان و نزديکانش کار را پسنديدند، ولی خودش گفت که: اين زندگی من نيست.»

درحالی که من وفادار مانده بودم به تمام حرف‌ها و روايت‌هايش، منتها برای اينکه رمان جذاب شود، ناچار بودم صحنه‌سازي‌هايی بکنم و تغييرات مختصری بدهم که خواننده علاقه‌مند شود داستان را دنبال کند و کار فقط يک زندگينامه و روايت خشک و خالی نباشد. پيغام داده بود که: «نه، حالا دلم مي‌خواهد داستانم را به سبک «پابرهنه‌ها»ی زاهاريا استانکو بنويسي!»

باور مي‌کنی که من به آن سبک هم نوشتم؟ در حدود ۴٠٠ صفحه مي‌شد… آن را هم نوشتم، باز فرستادم برايش. که دوباره گفت: «نه…» اين‌هم مورد قبولش قرار نگرفت. خيلی سخت‌گير است. اين بود که گفتم: «باشد، من ٢٠٠ تا سؤال طرح مي‌کنم، برايت مي‌فرستم، به سبک خاطرات صفرخان، شما بيا به اين سؤال‌ها جواب بده. من همه را عيناً مي‌نويسم…» اما يک روايت هم برای خودم گذاشتم که آنطور که دلم مي‌خواهد بنويسم. و حالا مدتی است که دارم روی اين رمان کار مي‌کنم، به اسم «هميشه مادر»…»

در زير بخشی از اين رمان را برای آشنايی بيشتر اهل کتاب و دوستداران آثار اين نويسنده با کتاب جديدش می آورم.

هميشه‌ مادر

http://www.didgah.net/maghalehMatnKamel.php?id=12487

 

اعترافات بهمن نادري پور (تهراني):

5-ابوالحسن شايگان شام اسبي كه در اوين به نام نصرتي زنداني بود و در انفرادي به سر مي‌برد او سركشي مي‌كرد و اگر اين جوان 16

ساله آزاد نشده باشد و خبري از او نباشد به احتمال قوي به وسيله وي به شهادت رسيده است.

ابوالحسن شایگان بعد از دستگیری در حوالی غروب روز ۹ تیر، قراری راکه از قبل با نادره احمد هاشمی در میدان راه آهن برای روز ۱۰تیر داشت و… برای مامورین فاش ساخته و ساعت ۱۰ صبح دهم تیرماه، به همراه آن ها سرقرار حاضر می شود. در درگیری ای که پیش می آید، نادره احمد هاشمی با شلیک مامورین (به ادعای اسناد ساواک) واما بنا به روایت یک شاهد عینی (ملیحه سطوت) با انفجار نارنجک خود را از بین می برد(۹۸).

http://www.pezhvakeiran.com/page1.php?id=31712

بعد از این ضربات، سازمان به سرعت کوشید با ترک امکانات لو رفته، مخفی کردن افراد علنی شناخته شده و خصوصا دوری از تکیه بر روابط تلفنی امکان به امکان در تبادل پیام های درون سازمانی، از تداوم ضربات جلو گیری کند. اما ساواک مجددا موفق به کشف سرنخ های جدیدی از روابط سازمانی که عمدتا در بخش روابط کارگری سازمان (آن موقع به جمع چند نفره محدودی که با مدارک جعلی به کار در محیط کارخانه جات به عنوان کارگر استخدام می شدند هسته های نفوذی اطلاق می شد که وظیفه نفوذ در میان کارگران را بر عهده داشتند) متمرکز شده بود، گردید. تمامی کسانی که در اواخر خرداد و اوایل تیرماه ۱۳۵۵ مورد حمله ساواک قرار گرفته و از بین رفتند همگی به نوعی با نسترن آل اقا که مسئولیت این بخش را بر عهده داشت، رابطه داشتند. در این تردیدی نیست که نسترن با حمید اشرف و محمد رضا یثربی روابطی منظم داشت، اگر ساواک اطلاعات مشخص در این زمینه تولید کرده بود، احتمالا مولف کتاب «چریک های فدائی…» بایستی نشانه هایی از آن ها را در کتاب» چریک های فدائی خلق…»، به رخ فدائیان می کشید، ولی ما چیزی از مولف به جز یک حدس و گمان در این زمینه نمی بینیم. بنا براین پذیرفتن این که نسترن آل اقا به عنوان یکی از سرنخ های انتقال رد به کسانی که در خانه مهر آباد جنوبی از بین رفتند، نیاز به شواهد و قرائن واقعی دارد تا حدس وگمان های غیر قابل ثبوت.

بالاخره ۸ تیر، به روزی تبدیل شد که سازمان چریک های فدائی خلق ایران بعد از ۵ سال و اندی مبارزه خونین تا پای جان با حکومت محمد رضا شاه پهلوی، کلیه اعضای «مرکزیت» خود را در جریان یک جنگ غافلگیرانه تمار عیار شهری، در ساعات اولیه صبح ۸ تیر۱۳۵۵ از دست داد و برای اولین بار بعد از تاسیس خود بی سرشد. درآن روز انباشته از مصیبت و اندوه برای فدائیان، مقام امنیتی ساواک پرویز ثابتی کوشید با سرور و افتخار، یک بار دیگر پایان کار چریک ها را به اطلاع عامه در داخل و خارج کشور برساند. اما این رویداد با وجود همه اهمیت و سنگینی آن، برعکس انتظار حکومت شاه تعیین کننده سرنوشت و پایان کار چریک ها از کار در نیامد.

http://www.pezhvakeiran.com/page1.php?id=31712

سخنرانی دکتر پیمان وهاب زاده در تورنتو

سخنران با این مقدمه متنی را که آماده کرده بود خواند. متن با فضاسازی موقعیت یک کار تیمی در زمستان 1352 در مشهد آغاز می شود. جلال فتاحی و اسماعیل خاکپور زیر نظر علی اکبر جعفری مسئول شاخه ی مشهد و فرد شماره دو چریک های فدائی خلق در پوشش مغازه تعمیر وسایل خانگی، پوکه های نارنجک می سازند که بنا بر مشاهده انوش صالحی باید از مصطفی شعاعیان آموخته باشند… حمید اشرف، مصطفی شعاعیان را با فاطمه سعیدی (رفیق مادر) ـ مادر نادر شایگان شام اسبی که در همان خرداد کشته شده بود ـ و دو فرزند خردسالش ناصر و ارژنگ به مشهد فرستاده بود. فرزند دیگر مادر، ابوالحسن، که در این زمان 15 ساله بود، همان زمان به تهران فرستاده شده بود….

شعاعیان به دستور حمید اشرف بچه ها را به تهران می آورد و فرزندان 11 و 13 ساله رفیق مادر که نقش پوششی برای سازمان چریک ها بازی می کنند تا همسایه ها و دیگران سوءظنی به خانه های تیمی نداشته باشند، در درگیری خانه ی تیمی در خیابان تهران نو به همراه چهار مرد و دو زن دیگر کشته می شوند. برادر 15 ساله آنها قبلا دستگیر شده بود.

در این بخش به رنج بچه ها در خانه تیمی اشاره می شود که مدرسه نمی رفتند و حتی با بچه های کوچه هم نمی توانستند بازی کنند؛ رنجی که مورد توجه زنان سازمان قرار داشت ولی مردان بدان بی توجه بودند

سهیلا دهماسی:…

وهاب زاده بر اساس «پژوهش!!» های خود در رابطه با مادر شايگان که پس از ضربه ساواک به گروه رفيق نادر شايگان و شهادت وی مجبور شده بود با فرزندان خود مخفی شود و در سال ۵۲ به چريکهای فدائی پيوست، مدعی است که چریک ها از مادر شايگان و خانواده اش به عنوان پوشش استفاده کرده و منجر به کشته شدن دو کودک او شدند. با این سخن او در حقیقت از ستمديدگان جامعه می خواهد که به مبارزه برنخيزند، و بر اين اساس زن آگاه و  تحت ستمی مثل مادر شايگان هم چنین حقی نداشته است. از «پژوهش» های او این طور می توان نتیجه گرفت که طبقه حاکم به خاطر شرايطی که دارد (و به عنوان مثال، به دليل داشتن امکانات سرکوب) دارای حق طبيعی ادامه ظلم و ستم و سرکوب مردم است و نباید با آن مبارزه کرد تا در جریان این مبارزه کشته نشد!

«رفقای ما از کودک ۱۱ ساله تا پیرزن ۵۵ ساله با هر وسیله‌ای که در اختیارشان بود، رودرروی ماموران بی‌شمار دشمن ایستادند. ما به آن‌ها افتخار می‌کنیم.»

از نامهٔ بیست خرداد ۵۵ حمید اشرف

Advertisements